منوچهر خان حكيم
239
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
شدّاد كافر شبها تا صبح مىگرديد و در كمين بود كه فرصت يافته ضربتى بر اسكندر زند تا آنكه خود را در خلوتخانه رسانيد . نظر به درون كرد ، آن شهريار را ديد كه در خواب است . با خود گفت كه امشب هنگام فرصت است كه انتقام خود را از اين حكيمزاده بكشم . پس آهسته آن ناپاك پردهء قرق را برچيده ، قدم به درون نهاد . اسكندر را ديد كه در خواب است . تا به نزديكش رفته تيغ را از غلاف كشيد قصد شهريار كرد . امّا چون خداى عالم متيقّن « 1 » حقيقى بود و اجل آن شهريار نرسيده بود ، در اين اثنا الماس قدرانداز كه قولر آقاسى « 2 » اسكندر بود ، عادت آن وفادار چنان بود كه شبها تا صبح پروانهوار به دور مقام آقاى خود مىگرديد و آقاى خود را از كيد دشمنان محافظت مىنمود . از قضا در آن وقت گذارش در آن مكان افتاد ، ديد كه اندرون خلوتخانه تاريك است ؛ پيش رفته نگاه به درون كرد . شدّاد را ديد كه تيغ از غلاف كشيده به نزديك تخت رفته مىخواست كه به اسكندر زند . الماس نعرهاى زد كه : اى حرامزاده ! در چه كارى ؟ دست نگاهدار كه رسيدم . چون شدّاد ديد كه الماس رسيد سراسيمه گرديد ، تيغ را فرود آورد . از قضا تيغ او نارسا شده بر پايهء تخت اسكندر خورد ، درهم شكافت . از آن صدا اسكندر بيدار شد . نظر كرد شدّاد را ديد كه با تيغ برهنه ارادهء گريختن دارد . اسكندر نهيب داد كه : اى الماس ! بگير اين حرامزاده را . الماس سر در دنبال شدّاد نهاد . امّا آن حرامزاده مانند باد صرصر بدر رفت . در آن اثنا ديلم از سر راهش رسيد و سر راه بر او گرفت . الماس هم از عقب رسيد ، هردو به مدد هم او را گرفتند دست و گردنش را ( 152 ) محكم بستند و به خدمت اسكندرآوردند . اما اسكندر آنچنان غضبناك شده بود كه او را به قتل فرمان داد . پس الماس او را بر ستون پيچيده ، با ديلم ، كمان بر سر دست بلند كردند ، چندان تير به پيكر آن ملعون زدند كه از بسيارى تير پر برآورد و جان به مالك دوزخ سپرد . چون صبح شد ، سالاران از كشتن شدّاد خبردار شدند ، به خدمت آن شهريار آمدند و حالات را پرسيدند و مقدّمات را شنيدند ؛ در دم به سوختن جسم آن كافر قرار دادند .
--> ( 1 ) . ظاهرا مهيمن . ( 2 ) . قولر آقاسى : رئيس غلامان .